بعد از ظهر ديروز طبق معمول هميشه ،رفتم درمانگاه .................
دكتر سريع يه مريضي رو كه بود،ويزيت كرد .
به من گفت: دارم ميرم بچه ها رو از مدرسه بيارم،اما زود ميام.
تا دكتر بياد يه سه چها تايي مريض اومد و من هم، به همه گفتم: يه ده دقيقه ديگه مياد........يكي از مريضا،مردي تقريبا سي ساله بود كه عجله داشت ،هر چند دقيقه يكبار ميرفت بيرون و باز مي اومد داخل........آخر سر در حالي كه داشت تو گوشيش مي گشت رو به من كرد و گفت:
خانم....شماره دكتر چنده؟؟...0917......من گفتم : شرمنده من شماره دكتر رو ندارم،فقط منزلشون رو دارم ( به خيال خودم مي خواستم شماره دكتر رو بهش ندم .) كه ديدم شماره گرفت و شروع كرد با دكتر سلام و احوالپرسي كردن........من همچنان در حالت تعجب بودم ،كه همون آقا اومد گفت: به دكتر زنگ زدم ،گفت كه تو راهه.
خود دكتر مي گه: شماره منو معتاداي اينجا هم دارن!!!!!!!!!!!!!
اوضاع مركزمون حسابي توهمه............بچه بازي هايي آدم اينجا مي بينه كه نگو و نپرس...هر كس برا ديگري ميزنه........ ......اينجاست كه آدم ميفهمه ،مديريت كه نباشه هيچي نيست.......و ما هر روز دعا مي كنيم براي تغيير وضعيت ..........شايد فردا روز ديگري باشد...........دكتر ميگه : اگه حقوق پزشك خانواده بيشتر باشه ميره شهر ...........
همين الان اس ام اس اومد برام:
چند روزه ديگه روز ملي گلهاست،روزت پيشاپيش مبارك....اين رو براي همه گلهاي دنيا كه عطرشون رو دوست داري بفرست، من تو رو انتخاب كردم.
شنبه روز مادر( روز زن) هست و من اين روز رو، به همه مادران و زنان وطنم و به مادر خودم و به خودم كه يك مادرم تبريك مي گويم.
زماني كه چيزاي زيادي براي نوشتن دارم، وقت نوشتنش نيست و زماني كه وقتش باشد، چيزي براي نوشتن نيست.
دو سه تا از وبلاگ دوستان مجازيم ،غير فعال شده و از اين بابت خيلي ناراحت هستم ..گاهي خود من هم همين تصميم را مي گيرم، اما يادم مي آيد كه در چه شرايطي نوشتن را آغاز كردم و از تصميمم منصرف مي شوم.
من با نوشتن آرامش مي يابم ،حيفم مي آيد اين آرامش را از خود بگيرم .
امروز وقتي ديدم كه به جز ستاره عزيز كسي برايم نظر نداده، كمي نا اميد شدم اما باز يادم آمد كه اينجا را براي دل خودم درست كردم، و دوستاني كه در مورد نوشته هايم نظر مي دهند واقعا لطف مي كنند ،پس با عزمي راسختر نوشتنم را از سر خواهم گرفت..........به اميد سلامتي و پيروزي همه دوستان در تمامي عرصه هاي زندگي.
فروردين هم تمام شد، چقدر زود مي گذرن اين روزها..........و چقدر خوب است كه من گذر اين روزها با همه وجودم حس مي كنم.............
اين روزها حس خوبي دارم،دوستان بيشتري پيدا كرده ام.........رفت و آمدم را با همسايه هايم كه همه همكاران قديمي ام بوده اند از سر گرفته ام ...........هر بعد از ظهر منتظر حضور همه مادران با بچه هايشان در محوطه هستم و از اين بابت خوشحالم...........
و اما خبرايي از درمانگاه:
بلاخره يكي از بهورزاي ما كه همه از دستش كلافه بودند به سزاي اعمالش رسيد : بازنشستگي زودهنگام اجباري.
همه در دل خوشحال شديم ( خداييش براش دست بالا گرفته بودن وگرنه بايد اخراج مي شد. آخه اين خانوم از همه لحاظ مشكل داره.)
بهورز ديگمون كه كار نمي كنه و بايد پشتش بري كاراشو جمع و جور كنيم درخواست بازنشستگي داده .....( خدا رو شكر )
پزشكمون كه دنبال پول گنده مي گرده، احتمالا از شهريور ماه، با اجرايي شدن پزشك خانواده شهري، بره شهر.....( باز هم خدا رو شكر )
و ناظرمون دو ماه ديگه ميره مرخصي زايمان و من بدون هم اتاق مي شم .(اين خبر بده بود.)
پي نوشت:
پيرزنه كه پسرش بازنشسته آموزش پرورش بود ،نسخه داروييش رو آورد داروخونه........بالاي نسخه نوشته بود 35 ساله.....ازش پرسيدم: مادر نسخه خودته؟؟؟؟؟
گفت: آره چطور مگه؟؟؟؟؟؟؟
گفتم: خوب بالاش نوشته 35 ساله!!!!!!!!!!
گفت: منم 35 سالمه،فكر كردي 80 سالمه ...( چه اعتماد به نفسي )
و من در چهاردهمين روز از سال جديد آمدم كه بنويسم........
سال خوبي بود .....
در سالي كه گذشت ياد گرفتم كه بايد براي بدست آوردن آنچه آرزويش را دارم تلاش كنم....
به ثبات، در كارم رسيدم و فهميدم كه چقدر عاشق كار كردن هستم....
دلم براي كارم تنگ مي شد و خاطرات خوبي رو برايم در پي داشت.......
هفت ماه اول سال، در دورترين درمانگاه دنيا بودم كه هنوز گاهي دلم هواي انجا را مي كند ،شماره مي گيرم و گپ و گفتي با اهالي آنجا مي كنم تا يادم بماند كه در چه شرايط دشوار، اما لذت بخشي كار مي كردم.
پسركم يك سال از سال هاي خردسالگيش را در آنجا گذراند ، با آدم بزرگا دوست مي شد و برايشان حرف مي زد..... و اكنون كه نزديك به شش ماه از آن محيط دور شده به من مي گويد: آريا ، پسر آقاي خواجه كبريت آورد و ترقه بازي كرد....و جالب است كه هنوز، بدون اينكه من چيزي بگويم در مورد آنجا و مردمانشان حرف مي زند.
پنج ماه باقيمانده سال، در نزديكترين درمانگاه دنيا بودم كه برايم ابتدا محيطي بي روح بود و اما اكنون هر روز با همكارا چايي مي خوريم و راننده درمانگاه،بچه گانه غش غش مي خندد و معاون درمانگاه ،چونان پدري مهربان هواي همه را دارد و دكتر كلي فوت و فن دارد تا پولي براي درمانگاه بياورد.......
و ديروز سيزده بدر بود و دو ساعت مانده به شب ، با فاميل محترم راهي جزيزه شديم تا ساعاتي را در ساحل سپري كنيم ،تمام مسير لحظه لحظه آن روزهايي را برايم يادآوري مي كرد كه در آنجا بودم و حس خوبي از يادآوري آن لحظات داشتم .....
تاريكي نزديك بود........در سالن رو پشت سرم بستم و رفتم به طرف ماشين.....................موقع استارت زدن ،چشمم به سبدي بزرگ از سبزي افتاد كه همسر دكتر شسته و گذاشته بود كه خشك شود...........جالب بود زندگي اين دو زوج، در ديار غربت.........كسي كه خود دكتر است و همسري دارد كه هر روز سبزي دست پرورده خودش را بر سر سفره مي آورد و با تخم مرغهايي محلي هر روز نيمرو درست مي كند........اوايل ارتباط بين اين وضعيت برايم سخت بود ، اما اكنون مي بينم كه چه زيبا، دكتر از همسرش مي گويد كه سبزي مي كارد و مرغ پرورش مي دهد........سراسر حياط درمانگاه ، هر جا كه براي كاشت مناسب باشد اثري از سبزي كاري مي بينيم............
بعدا نوشت:
اين روزها سرشماري پايان سال در حال انجام هست و همه به نوعي درگير سر شماري شدن.........
امروز شيريني عقد داداشي رو براي همكارا بردم.......( بلاخره ما اين داداشيمون رو از راه به در كرديم..) و البته داداشي رو سپرديم به همسر محترمه و خيالمون از رفيق بازي ها راحت شد.

